Student projects
Projects
Architectural Imagination
Painting
Poems
Articles
Weblog
Sketch
 

مصاحبه هفته نامه نقش نو به مناسبت برگزاری سومین نمایشگاه نقاشی - بهرام هوشیار یوسفی
استخراج پدیده‌های رنگی طبیعت و یا به بیان علمی‌تر، فرکانس‌های دیداری رنگی موجود در طبیعت، آن هنگام که توسط «دید تعاملی» ناظر از طریق «بازتولید مفهومی» با «روشی بیانی»، مورد مدّاقه قرار می‌گیرد، نتیجه از یک سو حائز موجودیت ماهوی ذهن بیان کننده (هنرمند) و از سوی دیگر، مفهوم اصیل اولیه (طبیعت) و در نهایت، آمیزه‌ای از این دو (ذهن هنرمند به مثابه جزئی از طبیعت)، ذهن مخاطب را مورد قلقلکی رنگی قرارمی‌دهد؛ قلقلکی شیرین، شاد و البته دارای تاثیر دامنه‌دار....
علی خیابانیان را 10 سالی می‌شود که می‌شناسم از روزهای اول که هر دو خیلی جوان‌تر بودیم و دوران خوش پروژه‌های معماری بود و اختصاصا قریب 25 طرح مرمتی را با دنیایی از تجربه ایرانی معماری به ثمر رساندیم تا همکاری‌هایمان در حوزه متن و نگارش و 2 سالی که با هم در یک دفتر طراحی دولتی خط می‌کشیدیم و از همه مهم‌تر بحث‌های تعاملی و به اصطلاح میا‌ن‌گستره‌ای که در این سال‌ها همیشه داشته‌ایم که علی آن را با تاسیس تارنگار میان‌گستره به ثمر رساند... در این بین آرونا هم که همیشه بود و نقش هم اضافه شد...؛ این همه این جرات را به من می‌دهد که بگویم علی را می‌شناسم و با نگاه ویژه او آشنا هستم، نگاهی که سعی دارد از میان تمام دغدغه‌های یک معمار، معماری که همه‌جانبه به معماری می‌اندیشد، با بهره‌گیری از جوهره‌خالص تمامی هنر‌ها و میراث معنوی انسانی‌، عبور کند و به مختصاتی ویژه خودش برسد، ویژگی‌ای که دیگر دغدغه‌ نیست و عین سیلان آن جوهره است که این‌بار از فیلتر انسانی عبور کرده و کاملا خودی ‌شده، خودی بودنی که در مقابل دیگری و با دیگری تعریف نمی‌شود، بلکه «تماشایی» را تعریف می‌کند که به غایت درجه دعوت‌کننده، اشتراکی و در جستجوی نوعی ارتباط‌گیری با «ذات‌»‌هایی است که آنچنانکه اشاره شد با طبیعت، مخاطب و خود هنرمند، اُخت می‌شود.
گفتگوی کوتاهمان را به بهانه سومین نمایشگاه نقاشی خیابانیان در ادامه می‌خوانید....

- از اینجا شروع می‌کنم، اسم سایتت را گذاشته‌ای "میان‌گستره"، می‌خواهم تعبیرت را از مفهوم اینتردیسیپلین و تجمیع آن را با معماری داشته‌باشم.
دوستی می‌گفت همه چیز به همه‌چیز مربوط است؛ صرف‌نظر از جنبه طنزگونه این عبارت، واقعا هم مربوط است...! ببینید، وحدتی غریب بر هستی سایه‌افکنده و تمامی وجودها در دیدی که اندکی عمیق شده‌باشد در این سایه، ارتباط را زندگی می‌کنند. من می‌خواهم اندکی فراتر روم و بگویم که کلیتی واحد به مثابه یک سیستم (در معنای علمی کلمه سیستم یا سامانه) در حال کار یا به زبان بهتر "حرکت" است و البته همه چیز از جمله خود ما و مجموعه معنویات ما که هنر و معماری نیز نتیجتا در همین سامانه در حال رشد و تعالی است. حال مفهوم اینتردیسیپلین روشن‌تر می‌شود؛ جاهایی هست که در میان تقسیم‌بندی های سنتی شاخه‌ها مختلف قرار دارد که احساس می‌کند چه بسا از خود این تقسیم‌بندی ها مهم‌تر باشند.... جایی میان شعر و نقاشی، جایی میان تئاتر و معماری، جایی میان سینما و موسیقی... همه و همه برای من از جذابیتی بی‌بدیل برخوردارند.
- این "سامانه" که گفتی، شاید همان جهان در معنای عامش باشد؛ قبول می‌کنم که جذابیت‌‌های خودش را دارد، می‌‌خواهم بدانم تاثیر عینی این حرف‌‌ها چیست و چگونه ما را به عنوان اعضای مختار این سامانه متاثر می‌کند؟

شاید اینجا کمی با هم هم‌فکر نباشیم و یا زبان‌ بیانمان متفاوت باشد؛ معتقدم بین اعضای این سامانه رابطه عرضی کاملا هوشمند و تعاملی برقرار است. این ماجرای اختیار و تاثیرگذاری و پذیری تنها صورت ماجراست، در مخرج این کسر باز همان اندیشه متعالی را می‌توان در معنای جامع و شامل تمام اعضا می‌توان سراغ گرفت. وحدتی که برقرا شده، قدرت حذف کوچکترین اعضا را با هر نوع طبقه‌بندی که مد نظر ناظر باشد، از ما می‌گیرد. شاید این تصور در مورد مختار بودن ما، این کمک را به ما بکند که روند یکی شدن و همراهی با این سامانه را آگاهانه پیش ببریم و نتیجتا در حرکت مسیر تعالیمان تسریع شود ولی در نهایت مسیر ما را خواهد برد؛ مسیری که در آن رابطه علت‌ومعلولی مطرح نیست، حتی هنرمند در ورای آگاهی به "شدن" می‌رسد... شاید در لحظاتی کوتاه و چه بسا به ترتیبی دامنه‌دار...
.
- بحث کمی پیچیده‌شد؛ از آگاهی و مسیر حرف زدی و در عین حال رابطه علت و معلولی را به کناری گذاشتی، از حرکت به سوی تعالی حرف‌زدی و اختیار را در حاشیه قرار دادی...، یعنی ما همه در این کلیت قرار داریم و خودمان بی‌خبریم...؟!

اتفاقا خیلی هم با خبریم...! این کلیت که گفتید، چیزی نیست جز مجموعه تعداد بسیار زیادی جزء که البته خودشان هم انعکاس همان کل هستند؛ به اعتقاد من این یک توهم و یا تفکر تلقین‌شده است که گمان کنیم طبیعت یا آنچه در بیرون "خود" ما قرار دارد چیزی غیر از ما است...، باور کنید که ما و آنچه در بیرون خودمان از "خود" تفکیک می‌کنیم، یکی است. از جریان علت‌ومعلولی که معمولا در بحث‌هایی که با دوستان علاقه‌مند داریم، در موردش از من سوال می‌شود هم باید بگویم، هنرمندی که من بدان اشاره دارم، روندی منطقی (در معنای جاافتاده فکری/منطقی)، طی نمی‌کند و در اصل به دنبال علت نیست، در هماهنگی با چیزی است که چرخه طبیعت یا همان سامانه که اشاره کردم به او اعطا می‌کند و در این تعامل گاهی عامل است و گاهی حتی ابزاری برای چرخیدن این چرخ عظیم. شاید بهتر باشد کمی شاعرانه حرف بزنم؛ من و قلمم نماینده یک اتحاد هستیم، اتحادی بیانی که بازتولیدی مفهومی را هدف قرار داده، واسطه‌ای که پایه حرکتش آگاهی نیست بلکه اشارات و نشانه‌هایی است که با تعلق به آن کلیت مورد اشاره، در اختیارش قرار گرفته‌است.

- شاید وقت آن شده که بپرسم، تولید هنری معطوف به این نوع نگاه به آفرینش و جهان هستی، حال از منظر شما، چیست؟ نتیجه فیزیکی و مفهومی قابل ارائه هنری در این تئوری به صورت عام یا خاص چه مختصاتی دارد؟

دفتر شعری حدود 3 سال پیش منتشر کردم که اسمش را گذاشتم "سایه‌ها می‌رقصند"؛ ترکیبی از نوشته‌هایی شعرگون و 8 نگاره از رنگ. در آن شعرها می‌خواستم در غیاب نور ولی متاثر از حضورش کلمات را به رقص دربیاورم، نوعی از نگاه که به ظاهر حائز مولفه غم انسانی بود ولی در باطن جستجوگر آن شادی مدام که دغدغه‌ یک عضو ساده طبیعت است. در سه گانه‌نمایشگاهی، که آخرین آنها در حال برگزاری است، در حضور مدام نور و این‌بار در غیاب سایه، رنگ‌ها را به رقص دعوت کرده‌ام؛ طیف گسترده‌ای از فرکانس‌های طبیعی که می‌خواهند بر شبکیه چشم‌ها اثر خود را ماندگار کنند و البته این پایان ماجرای این سه‌گانه خواهد بود. در برنامه آتی، در تعقیب ماجرای میان‌گستره، کلام و نوشتار را با نور و رنگ تلفیق خواهم کرد و رقص مشترکی از نور و سایه و چه بسا با تعریف مدیوم جدیدی برای انتقال این مفاهیم.... مخلص کلام، بیشتر می‌خواهم ذهن مخاطبان را با حسی درگیر کنم، حسی که مفاهیم، آن‌هم در معنای بازتولید شده آنها، تنها یکی از پرده‌های نمایش آن هستند و بیشتر دعوت و هم‌‌آوایی ذهن‌ها با آن سامانه که اشاره شد، مد نظرم است.

- و در این بین تکنیکی که ضامن موفقیت این مدعی است، چیست؟
در یک کلام بداهه روشی است که من مدیون آن
هستم؛ چه شعر، چه نقاشی و چه حتی معماری. چنین نیست که با پیش‌زمینه ذهنی خاص کار آغاز شود، نه در مقام نقاش و نه شاعر، در زندگی روز‌مره عمل نمی‌کنم؛ سعی می‌کنم جریان انرژی طبیعی کاملا به روی بخش خلاقانه‌ ذهنم باز باشد و البته دریافت‌ها را با دقت و در بسیاری موارد ناخود‌آگاه شکار می‌کنم. لحظه‌هایی هستند که بعضی آن را جوشش می‌نامند ولی من بیشتر دوست دارم اسمشان را بگذارم "لحظه‌های ارتباط"، ارتباط با همان منابع انرژی، همان سامانه و البته بعضا به واسطه اعضای آن سامانه.... در این لحظات درنگ نمی‌کنم و سعی می‌کنم به مرز‌های خلاقیت نزدیک شوم. در اصل انتظاری جهت وقوع این لحظات همواره در ذهنم موج می‌زند، انتظاری صبورانه