ISBN: 978-964-04-2324-0
- مرد و مهتاب
نگاه باران زده شب های بی مهتاب
حوض ترک خورده حیاط و شمعدانی
ایوانی خمور
آویزان پیچک همسایه
افیون زده
و مردی که از سایه اش می گذرد
زمین
سنگین و عرق کرده
چنگ به ساقه می اندازد و
به گلدانی فرو می رود
حوض خالی آب
هنوز با ماهیان است
او را می چرخند
و سایه ها را خیس می کنند
پله ها پایین می آیند و
می خورند به مرد
ریشه ها شل شده اند و زمین
می ترسد بیفتد!
به آسمان خیره می شود مرد
پله ها را رها می کند
تا همسایه ها از آن بگذرند
به دور حوض
به افکار ماهیان
و شهادت بدهند
و کسی جایی نیست
نه جایی برای چرخ
و نه چرخی برای چرخش
و چرخشی خالی تر از همیشه
از همیشگی مرد
از مرد و مهتاب
حوض را به کناری می کشند
مهتاب بر سایه مرد می افتد
می چرخد
ترک حوض پر از ماهی است
ماهیانی که می چرخند
می چرخند و مرد
قبای خویش را به حوض می بخشد
مهتاب زیر قبای اوست
می چرخد.
- مداد رنگی:
آخرین لحظه از زندگی را
دیروز فراموش کردم
در بی زمانی مطلق
به دنبال رویاهایم می دوم
آسمان از سرعت خود می کاهد
از او می گذرم و بر کانون هستی تکرار می شوم
می چرخم
و کلمات می خندیدند
ستارگانی که باد دسته دستیشان می کرد
و به دخترکان کوچک رنگین کمان هدیه می داد
کفش های قرمز لیلی در دستان ماه بافته می شد
و خواب های ما از هر خاک و خاکستری رها می شدند
و آرام می خواندند پرنده ها را رها کنید دیگر قفلی در زندگی نمانده است
و کمی نزدیک تر من و ما می چرخیم می می می
من برای ماه رنگ قرمز می بردم و سراغ نارنجی خورشید را از او می گرفتم و او می خندید و یقین پیدا می کردم که در سپیده دم همه تابلوهای زندگی
کمی رنگ نارنجی حضور خواهد داشت!
ماه می پرسید چگونه؟
و جواب می دادم:
نمی دانم، خوابش را دیده ام
دیشب خوابش را نقاشی کردم
به رنگ آسمان بود و چیزی کم داشت
از اشک ها و ترانه های لیلی
بر حوض آرزو ها قصه ای گفته بودم
تا مرا دوباره به سرزمین رنگ ها باز گرداند
البته ماه هم کمی کمکم کرده بود
و اکنون در بی زمانی شگفتی از افعال
می خواهم جعبه مداد هایم را باز کنم!
می خواهم جعبه مدادهایم را باز می کردم!
یا مدادهایم را باز خواهم کرد!
باور می کنی که اینجا همه درها باز است و مداد رنگی ها کاملا خوشحالند!
- لیلی و لیوان:
به هجوم اشیاء می اندیشم
زمانیکه سکوت می کنند
و از حضور تو کاسته می شود.
کاغذ هایت را نمی توانم پیدا کنم
همه جا سفید است و خط خطی
از حضور اینهمه خط سیاه خالی می ترسم
من کم وُ اندیشه بسیار
می اندیشم
به سکوتی است که سال هاست
از پشت هر در وُ دریجه ای شنیده ام
و اینک
حضور کمرنگی از تو
تداوم کدامین خط مرا به تو می رساند؟
از حرف ل گذشته ام و آمده ام پایین
کنار جای خالی بوسه هایت
تو به رویا نزدیک تری
مرا از جای خالی پنجره و پرواز و پرنده برهان
از سکوت اشیاء می ترسم
از مفهوم بودن بی من می ترسم
تو به ذات اشیا نزدیک تری
دوباره بخوان
حرف «ی» سرآغاز کدامین نگاه توست؟
مانده ام که چگونه ادامه دهم و از تو و هجوم اشیاء
بگذرم
کمی از من در شاهراه «ل» به «ی» می رسد
و می خواهد تکرار شود
- اینهمه حروف برای شاعری جوان پسندیده نیست
خطرناک است که از ذات اشیاء بر حضور اشعار خود بیفزاید
و هی بگوید حضور و سکوت و کم بشود -
در کم شدن من که خیری نیست! نگران مباش
من در فکر لیوانم
لیوانی در دستان «ل ی ل ی» و چای صبحگاهی من
حضور لیلی و شعور لیوان.
- کلام و تصویر
تصویر!
تصویر و کلام
کلام آخرین
به نقشبند گوشواره های تو
کلام تو و بودن من
رنگین تر از هر چرخشی و
چرخشی به دور
«کلمه ای بود
زاده شد
و رفت»
آوایی در اکنون
سازی به کوک
و طوفانی در کوله بار
خیمه گاهی از تصویر و اندیشه در کلام
در من
- دلیلی بی بدیل -
به چشمانم می نگری؟
همان رنگ است و کلام تو
همان آخرین.
آویزانم کن!
آویزان!
می خواهم کلامت را ببوسم
کلام
کلام و تبرک
تبرک و آتش
آتشی بی نام و بی جستجو
بی جستجو گر
آتش یتیم چشمانی
مانده به دور
قرن ها دورتر
به قدمت آخرین
«خیمه ای به درون
به چگور زمزمه من»
گردبادی از من گذشته است و
گذشته من بر گرده بادی
تازیانه کش و غمگین
بسی سرخ
می تازد.
ببوس و رهایم کن
«تصویر
گذشته ای بی تصویر
رهایش کن»
در تمنای صدای توام
بر حضورم بیفزای
بخوان
کلامت بی انتهاست و من
در آخرین لحظه آن
ایستاده ام
بخوان و شعله ورم کن
دام - دام دام
دام - رام رام
دی دادا دیم دام
دام - دام دام
دام - دام دام
دی دادا دیم دام
هی دل دل
دام - دام دام
های ای دل
دی – دی دی
هاو هاوها
دی دادا دیم دام
هاو هاوها
هاو هاوها
هو و هاهای من
دام - دام دام
دام - رام رام
دی دادا دیم دام
... .... .. . . .
... . . . ....
هو- هوهو
هو- هوهو
ها – هاها
..
.... های ی ی من
هوی تو
هی دل دل
هی دل دل
...
دام - دام دام
دام - رام رام
و خدای پایین می آید
شعله ای بدست و رو به سوی کویر
و خاک زبان می گشاید.
دام - دام دام
دام - رام رام
دی دادا دیم دام
... ... . . . .
تصویر
تصویر و کلام
از خدایی که پایین آمده است
کویر به تصویر است و کلام
به خدای خویش
خدای تصویر
تصویری از تشنگی من
کلام من
و سکوت کویر
- نقشبند آویزانی یک برگ
هلهله حجله ای از رنگ
به نیت گوشواره هایت
کلام آغاز می کنم و می خوانم -
کلام
کلام و تصویر
تصویری از برگی می کشم و پهنش می کنم
پهن بر روی سینه ام
به زیر کلام
کلمه ای سبز
که خدای پایین آمده است.
- خدا بود و من نیز بودم
خدا بود
خدا بود و كسی نبود
خدا بود و من آمدم
خدا بود و من نیز بودم
بودم و به او می اندیشیدم
اندیشه ای از بودن و خلق شدن
خداوند بود و كسی نبود
هیچ نبود
ولی بودنم را می فهمیدم
نبودم و بودنم را طلب می كردم
كه خدا بود و من نبودم
خدا بودم و بودن خویش را فراموش كرده بودم
خلقت خود را و خلقت انسان را
انسان شدنم را!
من بودم و خدا نیز بود
آرزویی از آفریدن و آفریده شدن
خدا شدن و خدای دانستن
و دانستن خدای خویش
خدا بودم و
خود را می نگریستم
چرخیدنم نزدیك بود
خدا را می چرخیدم
بودم و نبودنم را خدایی نبود
خداوند بود و مرا می خواست
تا باشم
آشفته تر از همیشه
پر از بودن
صدایم زد و او را
او را
شدم
خدا و بود و من نیز هستم
هنوز هستم و خدا هم هست
تا باشم و او را بشوم.
- ذهنیت طناب
کلمه
کلمه و انسان
کلمه و انسان و طناب
انسانی آویزان
آویزان کلمه
کلمه طناب
ذهن
ذهن و حرکت
حرکت انسان
تجسم کلمه
کلمه من
من انسان
زبان
زبان و کلمه
ابهام و ذهن
کلام ابهام انگیز انسان
تعبیر و تاویل
ابهام زیاد
و دوباره کلمه
ذهن و تفسیر
تفسیر انسان
ابهام زبان
گذشت زمان
زمان و زبان
ذهن و تصویر
ذهنیت انسان
فردایی که نیامده است
و انسانی که آویخته شده است
از کلمه و طناب
در زندان ذهن
به تصویر زمان
آزادی
کلمه ای که فراموش شد
لگد مال شد
انسان را آویخت
و کلمه را نادیده گرفت
کلمه و اسارت
اسارت
اسارت کلمه و طناب
ذهنیت طناب
و فردایی روشن تر از امروز.







