نگاه من:
نگاهی به زمین افتاده بود
بی هیچ نقاب و حجابی
که در آن بپیچد و از بودن منع شود
سایه هایی را می نگریست
که می گذشتند و آرام آرام کم می شدند
و او همه آنها را می شناخت
زمانی
نزدیک ترین لحظه ها را
با آنها زندگی کرده بود
و من:
به دنبال نگاهم می گردم
در لابلای کدامین کتاب
از کدامین شب
در کدامین سرزمین جامانده است؟
نکند قلمم او را به عاریت گرفته!
و من بی خبر از او، بی خبر از نگاهم
هی نوشته ام
وای بر من
اگر او نباشد و به پایان برسد
به کدامین سو خیره خواهم شد؟
اگر آنرا برداشته ای پس بده!
پس بده!
کتابخانه ام خالیست
کتاب هایش همه به یادگاری رفته اند و من
تنها یادگار آخر خویش را
می خواهم تمام کنمُ
نگاهم را پیدا نمی کنم!
دیروز همه سطرها را جابه جا کردم و نیافتمش
خانه تکانی واژه ها نیز
مرا امیدوار نکرد
کجا مرا رها کرده ای؟
در آغاز بودیم یا به پایان نزدیک
نکند از بی رنگی لحظه ها گذشته ای
که من اینگونه در سرزمین خیال
فرو رفته ام
و نترسیده ام
برگرد
دفتر من
با غروب هیچ ستاره ای پایان نمی پذیرد
که نگاهش بکنم یا نکنم
برگرد.