Student projects
Projects
Architectural Imagination
Painting
Poems
Articles
Weblog
Sketch
 


چشمانم در نگاهت جا مانده اند
هر شب از لحظه های رفتن تو سخن می گویم
و پنجره های بی خاطره به خوابم می آیند و مجالم نمی دهند
تک تک اسامی همه اتاق های آنها را نوشته ام

اتاق احساس
اتاق انسان
اطاق اشراق

اتاق خود من! هم در میان تق تق آنهمه پنجره ها سعی می کند خود را به من برساند

ته راهرو، دست راست
لطفا در بزنید
کیه، کیَم؟
منم
کسی هم باهات هست
با خودم اومدم
...!

دور ی و بی خبری از خود
آفت همه پنجره ها نیمه باز و صندلی های خالی ست

اتاق من، اتاق مرد
دیواری نا امید
نا امید و نگران

به سر و ته این دیوار کهنه فکر میکنم
بالا – پایین
پایین -بالا ... و عاقبت
بی تاب و خسته از خواب پنجره ها بیدار می شوم

- جهانی با اتاق های خالی
و پنجره هایی بی اتاق
و صندلی هایییییی بی انسان -

خالی و تاریک
نه نوری و نه صدایی
جز آواز آخرین پنجره آخرین اتاق آخرین شهر دنیا
همچون مادر بزرگ دیروز من
پرده ها را آرام کنار می زد و ذکر می خواند
و پنجره ها یکی یکی باز می شدند

آماده رفتن بود
همه آنها آماده شده بودند
بی ادعا وُ سرد وُ متواضع
و نمی دانم خداوند خاموشی بر آستانه آخرین اتاق دنیا
منتظر چه بود؟
به چه می اندیشد؟

به سینه دیوار
به نگاه مادر بزرگ
ویا قفل هزاران دری که از وجود خود پشیمان شده اند
یا برجای خالی تک تک پنجره ها -----------

و تو ایستاده ای و می خواهی آخرین بغض آخرین پنجره را بشکنی

امشب ستاره ای طلوع نمی کند
دلخوش به زهر چشم مهتاب نباش ...

بالا - پایین
بالا – بالااا ا ــ «»

نه پنجره ای و نه دیواری برای پنجره ها
همه چیز را جمع کرده و برده اند
شکر که چشمانم نزد توست

از حشمت سایه ها و سگ ها بیزارم.

شعری از کتاب لیلی و مرد باران